تبليغاتX
سه نقطه

سه نقطه

و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

10- غم باد.

الف) ميگن : بعد از اين در عوض اشك دل آيد بيرون ... آب چون كم شود از چشمه گل آيد بيرون

 

ب) ميگم : عجب حكايتي شد حكايت ما ...

 

اون روزا حوصله مون ... بيشتر از اين بود كه هست ...

 

اگه گاهي غصه بود ... كمتر از اين بود كه هست ...

 

پ) ميگي چرا اينارو نوشتم؟

نمي دونم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

9- پیامبر.

الف) میگن : عشقت رسد به فریاد ار خود مثال حافظ ... قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت!

ب) ميگم : حالم بده ... سرم گيج ميره ... انگار داره بهم وحي ميشه :

 

(1) به نام خداوند بخشنده ي مهربان. (2) ف الف كاف. (3) بگو اي مردم آيا ديده ايد زنان تازه عروس را آن هنگام كه با شوهران خود به پارك ميروند؟ (4) مي پندارند ديده نمي شوند. (5) و در‌آن زمان روي نيمكت به شوهران خود كلمات عاشقانه مي گويند. (6) حال آنكه شوهران آنها با خود مي گويند : صبر كن ببمرت خونه ... (7) و در اينها نشانه هاييست براي آنان كه اهل تعقل هستند. (8) و خداوند بر همه چيز عالم است. (9) راست گفت خداوند بلند مرتبه ي بزرگ.

 

پ) میگی چرا اینا رو نوشتم؟

می خوای با آیات خدا در بیافتی؟ ... نه؟ آفرین ... ( : دي )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

8 - عاشقانه!

الف) ميگن : در ره منزل ليلي كه خطرهاست در او ... شرط اول قدم آنست كه مجنون باشي.

 

آره؟!!!...

 

ب) ميگم : اينجوري ما رو نيگا نكن ... ما هم يه روزي واسه خودمون مجنوني بوديم ... ليلي اي داشتيم :

 

" يادمه وقتي دو سه ساله بودم يه دفه خواهرم منو با خودش برد مهموني خونه ي يكي از دوستاش. خلايق ميومدن و ميرفتن ... اون وسط يه نفر نظر منو به خودش جلب كرد ... خواهر دوست خواهرم ( سخت نبود كه ) كه الحق و الانصاف كه خانوم با شخصيتي بود ( البته به جز شخصيت پنج شش تا چيزه برجسته و خوش استيل ديگه هم داشت كه اونا بيشتر نظر منو جلب ميكردن ). رفته بودم تو بحرش ( فرض كن يه بچه ي دو ساله بهت خيره بشه ) . طرف اومد سمت من : ابن چه چشماي قسنگي ( منظورش هيز بود! )‌ داره و شروع كرد به بوس كردن من ( اگرچه من هنوز بهش ابراز علاقه نكرده بودم! ). خيلي باهاش حال كردم. در صدد بر اومدم بفهمم اسم طرف چيه؟ سه تا اسم رو ( كه مطمئن نبودم اسم باشن ) ياد گرفتم ... سارا ... سميرا ... سيامك!‌ ( چه ميدونستم سيامك اسم مرده يا زن.‌ ) ... خلاصه اون روزو به شهوت راني گذرونديم و فرداشم همه چي يادمون رفت ...

 

چند وقت بعد دوباره اين اسمارو شنيدم و ديدم خواهرم شال و كلاه كرده بره مهموني ... ( با كولي بازي زياد )‌ شروع كردم به گريه كردن كه من حوصلم سر رفته ... بالاخره منو با خودش برد. رسيديم در خونشون ... همون جا بود؟ ... رفتيم تو ... اوف اين همه آدم؟ اما من كه با نيت قبلي اومده بودم مجنون وار شروع كردم گشتن به دنبال ليلي خودم ... بالاخره اون بالاي مجلس طرفو پيدا كردم و رفتم بغلش كردم ( چه نرم و چه گرم و چه ... ). همين جوري پنج دقيقه چسبيده بودم بهش ( برداشت بد نشه ) كه خواهرم ( از بين اون همه آدم ) سر رسيد. شروع كرد به احوال پرسي و تبريك و بعد به من گفت : امين جان خاله سميرا رو ميشناسي؟ ( اين جا بود كه فهميدم اسم ليلي ما سميرا بوده! ) : گفتم :‌ ( اينو باش ) بله. گفت :‌ ميدونستي امروز نامزديه خاله سميراس؟ چيزي نگفتم چون تمام حواسم به كيك رو ميز بود و خاله هم كه اينو فهميده بود يه قاچ گنده بريد و داد به من. ( اينجا بود كه علاقم به خاله سميرا هزار برابر شد. ) كيك و نوشابه و شام و ... .

 

اون روز تو راه برگشتن خواب بودم ... شب تو خونه يادم افتاد و شروع كردم به تحقيق مفهوم نامزدي ... بعد از چهار ساعت توضيحات افراد مختلف خانواده يه چيزايي رو فهميدم كه كاش نمي فهميدم ...

واسه يه لحظه احساس كردم كه ديگه تو زندگيم چيزي واسه از دست دادن ندارم ... راه افتادم به سمت جعبه ی اسباب بازي هام ... تفنگمو برداشتم و گذاشتم رو شقيقم ... بنگ ..."

 

نكته :‌ چند وقت پيش ( بعد 15 سال ) داشتم تو آلبوم عكس خواهرم فضولي ميكردم كه باز هم يه خانومي تو چشم زد. ( طوري كه تابلو نشم )‌ جوياي آمار شدم و ديدم : اي ووو ... همون شخصيت برجسته و خوش استيل. ( به بچگيهاي خودم به خاطر اين حسن سليقه تبريك گفتم. )

 

در پي آمار گيري مجدد فهميدم كه خاله سميرا دو سال بعد ازدواجش طلاق گرفته و الآن با 38 سال سن مجرده !!!‌ يعني وقتشه؟ (‌ بعضي وقتها چه دير زود ميشه )

 

پ) ميگي چرا اينا رو نوشتم؟

خواستم ازت كمك بگيرم ... تو اگه جاي من بودي چي كار ميكردي؟ ( : دي )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

7- ای دل غافل ...

الف) ميگن : ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون ... نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا.

 

ب) ميگم : یه روزی همه دور هم بودیم ... یادته ؟

 

رديف سمت راست :

 

ميز اول :
معدني ... همچنان به خوندن كتاب شيمي مشغوله ...

محمد حيدري ... تو فكره تاسيس يه مطبه  ...

 

ميز دوم :

پاهنگ ... برميگرده و به طرز فجيعي مي خنده ...

عماني ... با خودش حرف مي زنه ...

 

ميز سوم :

بابك ... اعصابش خورده ...

فراز ... استرس داره ...

 

ميز چهارم‌:

امين قماشي ... موزيانه مي خنده ...

مهدي فياضي ... تو فكر چتربازيه ...

 

ميز آخر :

هاتف ... تيكه ميندازه ( گاهی هم برای تنوع به امین قماشی تجاوز میکنه ) ...

امين صمدي ... زير ميز چيچك ميخوره ...

 

 

رديف وسط :

 

ميز اول :

ميشا ... لم داده رو دست كاظم ...

كاظم ... عاشقانه به ميشا نگاه ميكنه ( هم زمان داره به چيزايي كه هنوز نخريده فكر ميكنه ) ...

 

ميز دوم :

اشكان ... تو ذهنش عكس سه بعدي تجسم ميكنه ...

كامران ... از اونجاي معلم آويزونه ...

 

ميز سوم :

ياشار ... با كف دستش كف سرشو ميخارونه ...

سيد سروش ... داره ميگه : ببخشيد آقاي ...

 

ميز چهارم :

خاتمي ... تو فكر جنگ جهاني اول و دومه ...

فتاح زاده ... سرش تو لاكشه ...

 

ميز آخر :

قرنيني ... خوابيده ...

داريوش نظري ... تو فكر چاقوكشيه ديروزه ...

 

رديف سمت چپ :

 

ميز اول :

احمد زاده ... از يه چيزي مي ترسه ...

عماد ... كتابايي رو كه از كتابخونه بلند كرده ميشمره ( گاهي هم به زد و خورد فكر ميكنه ) ...

 

ميز دوم :

تجلي ... ( بر اثر مشت عماد ) رفته تو كما ...

رستگار مقدم ... سوالارو حل ميكنه ...

 

ميز سوم :

سيا بهرام پور ... تو فكر برگشتن به مارلیکه ( از بین اون همه مار و عقرب ) ...

جواد زاده ... پنجره رو مي بنده ...

 

ميز چهارم :

نيكي ... تو فكر اون شوتشه كه گل نشد ...

عمو مقصود ... با جواد سر باز و بسته كردن پنجره بحث ميكنه ...

 

ميز آخر :

رامين ... معنی دار به یه جای جوزف نگاه میکنه ...

جوزف ... چراغ نگه داشته ...

 

پ) میگی چرا اینا رو نوشتم؟

.ای روزگار ... دلمون گرفته ... ما زنده ایم به مرور این خاطرات

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

6- بچه نامه.

الف) ميگن :‌ و چه اين جمله به فكر همگي افتاده ...

بچه ها را چه كنيم؟ بچه ها مي خواهند ... بچه ها مي رقصند ... بچه ها مي خوانند ...

 

ب) ميگم : من مي دونم چي كارشون كنيم ... دو تا مثال "آموزنده" رو تو كوچه خيابون ديدم ...

شايد شما هم استفاده كنيد :

 

1- خيابون گوهردشت ... كنار خيابون مثل هميشه پره از بساط فروشا. دم كفاشي سناتور سر فلكه ي دوم ( من دم دكه ي روزنامه فروشي وايساده بودم ). يه بساط فروش از اين جي جي پي جي ها ؟؟؟؟!!!‌ ( GGPG ) مثل گل سر و گردن بند و دست بند و سم بند و ... بند و ... آويز و ... مي فروشه. يه دختر دو سه ساله ( كه معلومه به علت توجه بي حد مامانش تو اين سن تازه راه رفتنو بلد شده ) مياد كنار بساط و به يه طرز بدي ( اونجوري كه تو W.C ميشينيم ) ميشينه كنار بساط يارو و بعد از كنكاش بسيار يه گل سر ( احتمالا زشت ترين گل سر اون بساط بود ) رو بر مي داره ... به مامانش ميگه بخر برام ( احتمالا حرف زدن رو هم تازه ياد گرفته بود ) مامانه هم يه پالتو پلنگي و يه كفش پاشنه n سانت و يه تن لوازم آرايش و يه نيم روسري و يه من گوشت بود به ضميمه ي يه آدم ... گفت : بذارش زمين. ( صداشم پلنگي بود! ). بچه گوش نداد ... دوباره بلند تر و خشن تر : گفتم بذارش سر جاش. بچه هه لال شده ولي كم نمياره و همچنان گل سر رو زمين نميذاره! مامانه هم به زور گل سرو ميگيره و ميذاره سر جاش ... ( حتما مي تونين قيافه بچه رو در تقابل با اون موجود ( مامانه ) متصور بشين؟ ) گرچه تا اينجاش بد نبود ... اما همين كه بچه هه زد زير گريه مامانه هم جانب انصاف رو رها نكرد و با کف دستش ( كه اندازه کف دست فاضلي يا يك برگ A4 بود ) گذاشت تو دهن بچه. خلاص.

 

نكته : فاضلي : دبير ادبيات دوم راهنمايي كه قدش تا 2.5 متر ميرسيد. ( حساب كن کف دستش چه اندازه اي داشته ... مي توني حساب كني؟ )

 

2- تو صف تاكسي وايساديم ... مسير درختي سه راه رجايي شهر ... ملت سردشونه ...  نوبت ما كه ميشه زنه سوار ميشه و بچش كه هيكلش به صفر ميل مي كرد ( گرچه سه چهار سالي داشت ) رو ميگذاره كنارش رو صندلي عقب ... يه يارو بعدش ميشينه ... من هم نفر بعدي ام كه راهم نميدن ... چرا؟ خانومه بچشو گذاشته كنارش ... !!! راننده تاكسي كه ريخت سرمازده ي ما رو ميبينه ( بر عكس هميشه ) دلش مي سوزه ( واقعا بعيد بود!!! مراجعه شود به نكته ذيل ) شفاعت ميكنه و خانومه بي خيال ميشه و ما هم ميشينيم. سردي هوا تو ماشين هم ادامه داره و ملت چسبيدن به هم و البته همه خفه! سكوت محض با صداي اربده شكل بچه  شكسته ميشه كه از ته تهش ناله مي كنه و لپ لپ ميخواد ... مامانه : وايسا پياده شيم ... ميخرم. بچه ( كه احتمالن از موهبت زبان بي بهرست و با حنجرش صحبت ميكنه ) ميگه : لپ لپ ... به نظر ميرسه روي لپ لپ هنگ كرده ... از بچه اصرار و از مامانه انكار ... اما بالاخره مامانه تسليم صداي بچه هه ( كه بي شباهت به صداي رضا صادقي نبود ) ميشه. در حالي كه تابلو بود مامانه ( با اون همه قضيه ) سوار ماشين نشده بود كه 200 متر جلوتر پياده شه ولي در اثر فريادهاي دروني ( عمقي ) فرزندش توي تاكسي مجبور شد پياده بشه و نياز اساسي بچشو تامين كنه. ( البته خانمه رعايت راننده رو هم كرد كه به علت ايجاد آلودگي صوتي ( استفاده از آمپلي فاير و ساب و بلندگوي خربزه اي و ... ) جريمه نشه. )

 

نكته : معمولا تمام راننده هاي گرامي در روزهاي باراني و برفي دراي ماشينشونو مي بندن و ماشينشونو در بست مي كنن ( البته هم زمان بستن در ماشين تو اون جاشون هم عروسي ميگيرن ). كنار خيابون ملت مي لرزن ... يارو با پيكان مدل 50 رد ميشه دستشو به نشانه ي رد كردن تقاضاي مردم براي سوار شدن ( بسيار با كلاس و به آرامي طوري كه اونجات بسوزه ) تكون ميده. ( جايزيد از هر ناسزايي در حق اين افراد استفاده كنيد. )

 

اوف ... خيلي طولاني شد ... بسه. زياد ياد گرفتيد.

 

پ) ميگي چرا اينارو نوشتم؟

 

والله خواننده ي همون ترانه اول متن ازم خواسته بود بنويسم ... در ادامه همون ترانه ي بالايي ميگه :

" هي فلاني دو سه خطي بنويس ... ساده تر ... رنگي تر

در پي قافيه و واژه نباش ... سوژه ي امروزي ... بگذر از دلسوزي ..."

 

نكته : آلبوم حكايت. خواننده سياوش قميشي ( انا مخلص له ). دكلمه : مسعود فردمنش.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

5- سنگر یه نفره!

الف) ميگن :‌ اي خواجه مكن تا بتواني طلب علم ... كاندر طلب راتب هر روزه بماني

               رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز ... تا داد خود از مهتر و كهتر بستاني

 

گرچه هميشه هر كي منو ميشناخته مي دونسته من اهل درس خوندن نبودم و تمام مدت 12 سال درس خوندنم رو كلا 1 سال ( سالي 1 ماه اونم ماه امتحانات آخر سال رو ) درس خوندم ( مشكل امتحانات نيمسال رو هم با تقلب حل مي كردم ) ... اما با اين حال چون مي دونن كه قبول شدن تو كنكور ربطي به اين نداره كه اون 12 سالو چه غلطي مي كردي ... گاهي متعجب ميشن كه چه طوری من 2 سال پشت كنكور موندم. البته شايدم به اين دليله كه رفتن دانشگاه ديدن هر كي از ننش قهر كرده اومده دانشگاه ... پيش خودشون گفتن : چرا اين يكي نيومده؟ ( آخه منم از ننم قهر كردم. ). شايدم ميگن فلاني كه نميتونه سراسري قبول شه خوب بره آزاد ( نمي دونن ما تو نون شبمون هم مونديم! چه برسه كه ترمي 600 تومن پول بي زبون رو بدم جاسبي كوفت كنه كه اجازه بده از اين جماعت عقب نيفتم. صد سال سياه. در ضمن من كه آزاد ندادم ... اگه بدم بعيد نيست اصلا آزاد هم قبول نشم! : دي )

 

نكته : بعيد مي دونم اين قدر مهم باشم كه ملت ( حتي رفقا ) دو كيلو فسفر بسوزونن تا به اين چيزا فكر كنن. در واقع "من" فكر مي كنم كه اونا به اين چيزا فكر مي كن كه البته نمي كنن. ( خبر : اين 2 سال ماليخوليا هم گرفتم. )

 

ب) ميگم : اين روزا از وقتي هاتف ( يكي مونده به آخرين سرباز جبهه مقاومت كد صفر ) هم تسليم شد و حاضر شد تن به خفت دانشگاه بده و به ناسلامتي عازم ديار غربت شد ... ديگه حسابي فهميدم كه چه خاكي به سرم شده! ( گرچه يه بار ديگه هم فهميده بودم اونم وقتي بود كه قانون نظام وظيفه رو شنيدم! ولي خوب خودشون فهميدن كه چه گهي خوردن و سريعا قانونو برگردوندن. منم دوباره نفهم شدم! )

 

نكته : توضيح كد صفر ... تو وب سايت سنجش اگه هيچ چي قبول نشده باشي كد رشته ي قبوليت رو صفر ميزنه. ( ما هم در این جبهه از فعالان هستیم با دو سال سابقه ی کاری )

 

چه كنيم با اين لشكر؟ :

 

1- مامانه گير داده ميگه بخون امسال برو ديگه خستمون كردي ... ( در ضمن آبروشون رو هم بردم كه مجبور شدن رتبه ي قشنگ 19000 منو به قول كامي به تومن اعلام كنن : 1900. آبرو داريه ديگه چي كارش ميشه كرد؟ )

 

2- خدا رو شكر باباهه كه اصلا تو باغ نيست ... اگه ازش بپرسي امين كلاس چندمه ميگه فكر كنم ابتداييش رو تموم كرده باشه. ( خدا رو شكر اين روزا هم به طور كلي نيست!‌ )

 

3- كامي هم كه نقش پشتيبون رو بازي مي كنه ... دستش درد نكنه ... تماس هاي 5 دقيقه اي ميگيره منو چك مي كنه ... ( گرچه چيزاي زيادي مثل شعور نداره ولي در عوض همه اينها معرفت داره! )

 

4- هاتف هم كه هميشه با 4 تا تيكه ي آب دار حسابي بهمون مي تازه! پدر سوخته جديدا رفته تو اون جبهه.

 

5- ممد ( مم حسن ) هم گير داده مثل خودش برم پيام نور. گوساله مي خواد تنها نباشه.  ( گرچه پر بیراه نمیگه ... اینم آخرین تیر ترکشمونه البته بعد از سراسری امسال ... )

 

6- بقيه جماعت رفقاي سابق هم كه ناياب شدن ... البته اگه ياب ( يافت ) هم بشن در پي سياست هاي دوره دبيرستان همچنان در صدد تحويل نگرفتن و آدم حساب نكردن ما بر ميان ...گرچه جاي شكرش باقيه.

 

حالا من موندم و يه جاييم كه گشاده ( كه البته مايه ي نشاطه ) ... جلوي يه لشكر آدم.

 

پ) ميگي چرا اينارو نوشتم؟

 

گفتم كه ماليخوليا گرفتم. اينا هم هذيوناشه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

4- روشنگري!

الف) ميگن :‌ فلك به مردم نادان دهد زمام امور ... تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس.

 

اين بابا ( حافظ ) يه چيزي ديده بوده كه يه چيزي مي گفته.

 

حالا ما هم نمومشو مي بينيم. ان شاءالله اگر خداي مسلمين خواست و جنگ شد ... ما هم مي بينيم كه چطور ميمون چي توزمون ( پرزيدنت محمود ) كه زمام كارا رو به دستش دادن يه پاشو ميذاره اين ور مملكت و يه پاشو اونور و بسم الله. ( آمريكاي عزيز هم كه هم اين وره هم اون ور. )

 

ب) ميگم حالا هي بگو : " انرژي هسته اي حق مسلم ماست." ... بهت ميگم حقتو كجات فرو مي كنن.

 

پ) ميگي چرا اينا رو نوشتم؟

پس چه جوري روشن گري كنم؟ من سلاحم قلممه. درست مثل شريعتي و شاملو ( دو تا روشنگر!‌ )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

3- تفسير روز ...

الف) ميگن : مقام امن و مي بي غش و رفيق شفيق ... گرت مدام ميسر شود زهي توفيق.

               جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است ... هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق.

                   به خنده گفت كه : حافظ غلام طبع توام ... ببين كه تا به چه حدم همي كند تحميق.

 

( ميخوام به عنوان يه استاد گرانقدر ادبيات ... اين شعر رو براتون تفسير كنم ... اونم تفسير روز )

 

بيت اول ميگه :

 

دادا ... اگه يه شغل خوب و يه حقوق خوب و يه رفيق پايه داري ( اونم واسه هميشه ) ديگه چه دردته؟

بيا برو حالشونو ببر ديگه. خلاص.

ضميمه :

مقام امن : پست بي خطر يا شغل بي درد سر. ( مقام كه ميشه پست ... امن هم يعني كسي زيرآبتو نزنه. )

مي بي غش : پول مفت. ( اين روزا فقط پوله كه مست ميكنه ... بي غش هم يعني هلو برو تو گلو! )

رفيق شفيق : پارتي يا آشنا. ( شفيق اينجا يعني سفارش تو رو به رئيس بكنه )

 

بيت دوم ميگه :

 

دادا ... دنيا خر تو خره ... شير تو شيره ... هر كي به هر كيه ... ديوونه خونست ... خلاص.

 

ضميمه :

1- احتياج به هزار بار تحقيق نداره ... تابلوه. ( هر روزم تابلوتر ميشه )

2- ديگه نبينم بگي كاراي دنيا حكمت داره. نه ... اتفاقا تنها چيزي كه نداره همينه ... اين دنيا از تصادف كور و نادان به وجود اومده ( برگرفته از كتاب بينش )

 

بيت سوم ميگه :

 

دادا ...اگه ديدي فلاني خيلي تحويلت مي گيره بدون داره اسكولت مي كنه.

 

ضميمه :

۱- اگه امروز ۴ تا تيكه ياد گرفتيم به هم بندازيم از صدقه سر حافظ تيكه سازه.

 

ب) ميگم اين پدر سوخته ( حافظ ) انصافا كه شاگرد خودمه! چه كرده ... ! ( اگه طبع شعر نداري الحق كه كژ طبع جونوري! )

 

پ) ميگي چرا اينا رو نوشتم؟

اين دفه حال كردم بنويسم. حرفيه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

2- به سلامتی ...

الف) ميگن : مرد را دردي اگر باشد خوش است ... درد بي دردي علاجش آتش است ...

 

تالاسمي ... ديابت ... دوتاش با هم ... كمه؟

 

فلاني اين دو تا رو با هم داره. يعني هر روز سه تا آمپول تنظيم قند واسه ديابت مي زنه ... هر دو سه هفته يه بار هم ميره خون مي زنه. ( البته ممكنه به لطف انتقال خون ايدز هم به اين دو بيماري ناقابل اصافه شه ).

 

همون فلاني دو تا داداش هم داره كه هر كدوم از اونها هم مزين به يك بيماري هستن ... تالاسمي. ( اون دو تا از اين يكي خوشحال ترن ... چون روزي سه بار دستشونو سوراخ نمي كنن! )

 

خواستم عرض ادبي داشته باشم خدمت اون پدر و مادر گرامي كه والدين اين 3 عزيز هستند و انصافا كه خستن و خسته نباشن. چه كردن!!! ( اينجاست که صفت احسن الخالقين به بهترين شكل نماد مي كنه. )

 

ب) ميگم اگه به سلامتي دردي داري ... كه "هچ" ( به قول هاتف که پسر گلیه ) و اگه نداري هم سريعا يكيشو واسه خودت دستو پا كن.

 

پ) ميگين چرا اينا رو نوشتم؟

اعتياد؟ ... نه ... اينجا بحث اعتياد نيست ...

 

اينجا حرف اينه كه : رويت شد كه يه عده ( روشنفكراي آينده ) دارن ميرن تو خط افسردگي و اينا ... ( به قول خودشون دپ شدن ) ... ببين برادر كه ملت ( مثل فلاني ) چي ميكشن !!! برو بچسب به همون زندگي به قول خودت نكبتي ... خلاص.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

1- اول قدم.

 

الف) ميگن : بسم الله الرحمن الرحيم ... هست كليد در گنج حكيم

             فاتحه ي فكرت و ختم سخن ... نام خداي است بر او ختم كن.

 

ايضا ميگن هر كاري رو بايد با نام خدا شروع كرد ... به نام خدا؟ كدوم خدا؟

ولمون كن بابا ... از ما گذشته ... آويزون شدن به خدا واسه اوناييه كه :

 

1- به يه چيزايي تو زندگيشون چسبيدن ... خدا رو هم ميخوان كه اون چيزا رو براشون نگه داره. ( اينجا خدا نقش چسب رو داره ... مثال : نقش چسبناك خدا در نگه داشتن ولد براي والدش. )

 

2- يه دردي دارن مثل درد مريضي ... درد بي پولي ... دردطمع ... درد بي كسي و تنهايي... درد بي دردي ( اين يه مورد اين روزا بد زياد شده ) و هزار تا درد ديگه  كه خدا رو مي خوان واسه درمون اين دردا. ( اينجا خدا نقش پماد سوختگي رو داره ... مثال : نقش دارويي خدا در شفا دادن به مريضا.‌ )

 

3- يه دوگوله دارن كه هر چي بدي به خوردشون مي گيرن ... خدا هم همين جوري وارد دوگولشون شده مثل وارد شدن مد ... طرز رفتار ... كلاس اجتماعي ... كه اين آدما با فراواني زيادي همه جا تو چشم ميزنن. ( البته واسه اونايي كه كور نيستن.)

 

4- بقيشو خودتون بهتر ميدونين ( یعنی مثلا می دونین که خدا کلا خلق شده نداشتن چیزای خوبه! ) ...

 

يادمه يه كتابي خوندم كه خيلي بهم چسبيد ... توش نوشته بود :

 

احتمالا خدا به همون شكلي كه تيپ هاي ادبي طبق قانون انتزاع و تجسم به وجود آمده اند، خلق شده است ... قهرماناني نظير هركول ، فاوست ، هاملت ، دون كيشوت و ... .

 

يه جاي ديگه هم از قول گزنفانس ( فيلسوف يوناني 6 قرن قبل از ميلاد ) نوشته بود :

 

اگر حيوانات از موهبت تخيل برخوردار بودند احتمالا شيرها فكر مي كردند كه خدا شيري عظيم و شكست ناپذير است ... هم چنين احتمالا خداي پشه ها پشه و خداي باكتري ها يك باكتري ( با صفات برتر ) مي بود.

 

بعد هم نویسنده اضافه کرده که :

 

انسان نيز خداي خود را عالم كل و قادر مطلق ساخته است، به عبارت ديگر شيرين ترين و دوردست ترين آروزهاي خود را نثار او كرده است. خدا چيزيست ساختگي و زاييده فقر يكنواخت زندگي و آروزهاي مبهم انسان در راه  ايجاد يك زندگي غني تر، راحت تر ، عادلانه تر و عالي تر. از آنجا كه عاليترين ارزش ها و آرزوهاي بشر جايي در زندگي واقعي – كه صحنه مبارزه سختي براي موجوديت محض است. – نداشت، انسان خداي خود را در عرش – خيلي بالاتر از زندگي يكنواخت و كسل كننده ي خود – جاي داد.

 

آخر استدلاله. برين حال كنين. ( حداقل از متن مزخرف بينش ها كه بهتره. )

 

ب) ميگي چرا اينا رو نوشتم؟

 

اگه اينا رو ننويسم بيكار ميشم بعد ميرم معتاد ميشم. مگه تو نمي خواي جلوي اعتياد رو بگيري؟ خوب پس بذار بنويسم. خواستي بخون نظر بده. ( گرچه مهم نيست.‌ )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  |